در خوابِ تو ، درباغسار انتظار سبز خردادی
شانه به شانه پیش می رفتیم
با خنده و شادی
در خواب تو رهپویه هامان سخت بود آسان
ما اندکی هم تند می رفتیم
آنقدر که گل ها ـ ی گردن را فراز آورده ازهرسوی ـ
در موج شادی خیز رفتار و نگاه مان
دزدیده و ناباورانه سیر می کردند
و شادی ما هر دو را بودند
از یکدگر پُرسان
ما پیش می رفتیم و باغ انبوه تر می شد
ما پیش می رفتیم و صحنه ، صحنه خواب تو
بشکوه تر می شد
آنگاه
ماندیم
جایی غریب و بکر و شادیزا
جایی میان اقتدار مطلق خرداد
با سبز و آبی و سفید و سرخ و زرد و قس علیهذا
با بوته هایی که بلندیشان به قد و قامت ما بود
با خیل انبوه سپیدار و چنار و بید و تبریزی
در خواب تو ـ من یا تو ـ پرسیدیم :
« خوابیم یا بیدار
سحر است این یا رنگ آمیزی ؟ »
انگاه
بادست هایی که نه چندان نیز فرمانبر
از لا به لای بوته ها راهی برای خویش وا کردیم
و از فراز شیبی آرام و ملایم
خود را رها کردیم .
آنجا در آن پایین
دیدم که پیش پایمان
ـ نه باورش سخت است ـ
آری ، آبگیری بود
آیینه دار تابش خورشید ظهر باغ
با ماهیانی پوست هاشان پر ز پولک های رنگارنگ
با ماهیانی باله هاشان برقگون ، بالا
با ماهیانی چشم هاشان شیفته ، شهلا
در خواب تو آنجا کنار آن شکوه شادی آور
تو خواستی از من
آن ماهی باله طلایی را بگیریم
دیدم که هر لحظه بر این آهنگ این عزم
قاطع تر و پیوسته تر بودی
انگار بین آن همه زیبای رنگارنگ
تنها به آن افسونگر شیرین
دلبسته تر بودی
من کیش دادم ماهیان را سوی تو آرام
پروازشان دادم
آنسان که مرغی را ز روی چینه ی یک بام
تو آن طرف یک تنگ یا یک جام ، یادم نیست
در آب بردی ماهیک را در ربودی ، تند .
و اتفاق تازه ای در خواب تو افتاد
گویی که یک آغاز یا انجام یادم نیست
* * *
شانه به شانه باز
می آمدیم و شوق برگشتن به دل هامان
هر لحظه می افزود
در دست تو یک ماهی باله طلا در جام مینایی
شیرین رهاوردی از آن گلگشت رویایی .
خرداد هفتاد و هشت
میان ازدحام رفت و آمدهای پیوسته
برای خویش راهی می گشاید
خامُش وخسته
چروک چادرش با چین پیشانیش همزاداست
و در ژرفای چشمان غم آلودش
چراغ داغ و دردی کهنه می سوزد .
کنار بستری از خاک ومرمر می زند زانو
و یکسو می زند از روی قابی پرده را آرام
و عکسی مهربان در قاب می خندد
گلاب و اشک گرد از سنگ می شویند
سر دلبند خود را باز در آغوش می گیرد
نوازش می کند او را
و باران روی باران ، آسمان هم اشک می ریزد
غروب تلخ و بشکوهی ست
زمین را از سر تکریم اینک گریۀ افلاک می بوسد
زنی پای مزاری زار می گرید
چروک چادرش را خاک می بوسد
از ورای چلّه های ابرشم
جلوه می کند
گنگ ، خط خطی ،
طرح چهره های لاغر و پریده رنگ
دست های کوچکی که بی درنگ
باز می کنند
چلّه های تار را
ریشه می زنند
زرد ، سبز ، سرخ ، صورتی
موشی و سفید و گل بهی
ماشی و سیاه و ملّه ای
قهوه ای
تربتی .
موج می ز ند
درفضای کارگاه
غم ـ ترانه های دختران
شور زندگی به نقش های مرده می دهد
عاشقانه های دختران .
آن طرف
پشت دار کنج کارگاه
نقشه می زند .
رنگ های نقشه بر لبان او
شعر می شود :
« دو تا سرخ و دو تام تنگــش سفیده
کارام مـونده ، غروب از راه رسیده
سه تا جاش آ بی و پنـــــج تا طلایی
چه گل هــــایی تو ای ن باغـــا دمیده
از این گل ها که رو قالی می کــاریم
من و نســـرین و زهـــرا وفر یــــده ،
خدا جون ! کار دنیــــــــا رو نیگا کن
به دستامون فقط خـــارش خلیده . »
خیل دست های چابک و ظریف
ــ آفریدگار نقش های گونگون ــ
لحظه لحظه کار را
جلوه و نمود می دهد .
آن یکی
پشت دار قالی اش
پود می دهد ؛
پود زیر
پود رو
شانه می زند .
ریشه های سرکشیده در دهان قیچی اش
قیچ قیچ قیچ
چیده میشود .
« یک رج دگر تمام شد »
حساب می کند .
نقشه را دو باره روی دار می برد
ریشه می زند
شتاب می کند .
دست های گرم کار ،
دست های بی سکون وبی قرار ،
دست های خالق گل و بهار ،
ناگهان ز نیش تیز چاقویی
زخم می خورند .
دختران به خون سرخ دست ها
هر گلی که پیش تر نشانده اند ، را
آب می دهند .
باغ ابرشم
غنچه می کند
سرخ وسرخ تر.
این لطیف پرفریب ،
یادگار دست های مهربان دختری ست
خواب ناز و غمزه خیز باغ های ابرشم ،
از خمار فتنه جوی چشم های اوست .
این جلا وجلوه نیز
ــ آه !
صبر کن ، لگد مکن ــ
سوی چشم های اوست .
آبان هفتاد وسه